" /> یه وجب خاکِ اینترنت: May 2007 Archives

« April 2007 | Main | June 2007 »

May 31, 2007

خداحافظ بالاترین

از ایران که زدم بیرون به خودم قول دادم چیزی راجع بهش نخونم و برم دنبال علم و دانش. دانشگاه رو شروع کردم اما وجود وبلاگهای دوستان باعث میشد که باز از اخبار ایران مطلع بشم. هیچوقت هم برنامه های ماهواره ای رو ندیدم و دنبال نکردم چون اصلا یا تلویزیونی نداشتم یا اگر هم بود آبونمان برنامه های فارسی نبود. ایران هم که می رفتم اصلا روزنامه نمی خوندم و فقط گذری رد می شدم.

حتی تا 3 سال پیش هم کوچک ترین اصطلاحات سیاسی رو نمی فهمیدم. از پارسال تابستون، دست سرنوشت طوری شد که شروع به خواندن کتب تاریخی کردم و راجع به مذهب و پیشینه ایرانیان در حد توانم خوندم و بحث کردم و شنیدم و غیرو...سخنرانی های بسیاری رو از اینترنت دانلود کردم و با دقت گوش دادم و نت برداری کردم حتی خیلی وقتا که واقعا خسته و کوفته از بیرون می اومدم اما بازم به دلیل علاقه فراوون، عطش دانستن و رسیدن به جواب سوالها وادارم می کردم که بیشتر پویش کنم و بخوونم.

خدا باعث و بانی سایت بالاترین رو حفظ کنه اما من رو بیچاره کرد توی این ده ماهه. ساعتهای بسیاری رو متاسفانه یا خوشبختانه(واقعا نمی دونم) پای بالاترین گذاشتم. معتادمون کرد. تازه از اعتیاد وبلاگ خونی در اومده بودم و راحت شده بودم. مدتها قبل ترش هم که اعتیاد به چت داشتم. این آخریش بالاترین بود که دمار از روزگارم درآورد.

من مرد علم هستم و دانش. دانش من در حیطه تخصصی ام وسیع هست و از این نظر به خود می بالم. علاقه مندی ها و دغدغه هایی هم دارم که جنبی هستند. اومدم من به ایرلند یکی از بزرگترین جهش های تاریخ زندگی من هست. همان طور که پذیرش دانشگاه من در سوئد یکی از بزرگترین گام های زندگیم بوده.

آرزو داشتم در این وبلاگ ناشناس بودم. این آرزو مدتها قبل به سراغ من اومد. دوست داشتم اینجا یعنی وبلاگم داستان واقعی زندگی من باشه اما کسی ندونه من که هستم. دوست داشتم بی نشان، از دلم می نوشتم، کاری که چند سالیه نمی کنم. اونچه اینجا می بینید تنها گوشه ناچیزی از درون منه. اگر ناشناس بودم خیلی چیزا رو می تونستم بنویسم. من روزی چهار ده ساعت خارج از خونه هستم و به شدت کار می کنم. من هنوزم باورم نمیشه که به آرزوم رسید. هنوزم فکر می کنم تو رویا هستم. انرژی درون من سالها جمع شده بود. حالا داره فوران می کنه. نمی تونم کنترلش کنم اما خب چیز سازنده ای هست.

خوشحالم که باعث شدم اشک شوق بر گونه های مادر بریزه. آخ که چقدر دوست دارم آرزوهای مادرم رو برآورده کنم. دوست دارم به اون چیزی که از طریق من میسره، برسه و من به چشم خودم ببینم که لبخند روی صورت زیباش نقش بسته. من مدتهاست آرزویی برای خودم ندارم. هرچه هست به خانواده ام فکر می کنم و روزگاری به کسی که شاید می تونستم در کنارم خوشبختش کنم اما شاید در مورد دوم موفق نبوده ام.

زیاده شد. مدتی بود درگیر بحث هایی شدم که نباید می شدم. بحث هایی که ناراحتم می کرد. چیزهایی که خیلی هامون رو آزار داده و میده. نسل سوخته. دیگه دوست ندارم بحث کنم. دیگه دوست ندارم بگم چرا مملکتم انقدر بدبخته و مردم در فقر و نکبت دارن دست و پا می زنن. من مرد علمم. به خودم قول دادم از راه دیگری به اون مرز و بوم خدمت کنم. کوچک ترین کارش سربلندی نام ایران هست. به عنوان کسی که از اون آب و خاک میاد. از دوستانی هم که از ما رنجیدن در بالاترین عذر می خوام. وقتی توی گوش ما می زدن و فحش بهمون میدادن و تو پارکا دنبالمون می کردن که چرا فلان لباس رو پوشیدیم، وقتی دهان رو بو می کنن مبادا که گفته باشی دوستت دارم دیگر چه سخنی. بالاترین رو هم از این به بعد فقط اخبار تکنولوژی اش رو چک می کنم و امیدوارم باز درگیرم نکنه. اعتیاد بد دردیه!

May 27, 2007

حکایت آهنگر بغداد و زن نیازمند

"گويد: در بغداد آهنگرى را ديدم كه دست در ميان آتش مى كرد و آهن تفتيده به دست مى گرفت و آن را كار مى فرمود. گفتم : اين چه حالت است ؟

گفت : قحط سالى بود. زنى صاحب جمال به نزد من آمد و گفت : مرا طعام ده كه كودكان يتيم دارم . گفتم : ندهم تا كه با من راست نگردى . آن زن برفت و ديگر روز باز آمد. همان سخن گفت و همان جواب شنيد. روز سيم آمد و گفت : اى مرد! كار از دست برفت . بدانچه گفتى تن در دادم ؛ اما به خلوتى بايد كه كسى ما را نبيند. آن زن را در خانه بردم و در خانه بستم و خواستم كه قصد وى كنم . گفت : اى مرد! نه شرط كرده ايم كه خلوتى بايد كه كسى ما را نبيند. گفتم : كه مى بيند؟ گفت : خداى مى بيند كه پادشاه به حق است و چهار گواه عدل : دو كه بر من موكلند و دو (كه ) بر تو. سخن آن زن در من اثر كرد. دست از وى بداشتم و وى طعام دادم . آن زن روى به آسمان كرد و گفت : خداوندا! چنانكه اين مرد آتش شهوت بر خود سرد گردانيد، آتش دنيا و آخرت را بر وى سرد گردان . پس آنچه مى بينى به بركت دعاى آن زن است ."
منبع: از وبلاگ پندنامه

May 26, 2007

عشق پانزده سانتی من

"من یک شهروند سربراهم. بله قربان گوی همه تان هستم! از سردار بگیر تا سید! شما می توانید مرا بره بخوانید. یا بزغاله یا الاغ! چه فرقی می کند؟ هیچ چیز برای من به اندازه عشق پانزده سانتیم مهم نیست. حتی حرف شما. پایش که بیفتد نماز هم می خوانم. حدیث هم! مثلا این حدیث حجاب را برای عشق پانزده سانتیم همیشه مراعات می کنم. اخه از ایدز و اینجور جاسوس های وارداتی مستکبران و جهانخواران عالم اصلا خوشم نمیاد و کلا معتقدم که شئونات اسلامی را حداقل در این مورد باید رعایت نمود.

دیروز رفته بودم دانشگاه. داشتند بچه ها را می زدند. بدجوری بهشون توهین می کردند. کف کردم. دست در جیب عشق پانزده سانتیم را در آغوش گرفتم و تماشاچی شدم. فکر کردم این بچه ها حتما کاری کرده اند که مهرورزترین حکومت جهان را به خشم آورده اند. فکر کردم چه خوب می شد اگه همه مثل من الاغ بودند. کمترین نتیجه اش این می شد که اعصابمون هر روز به هم نمی ریخت. حالا اونا نمی خوان بره باشن. به من چه ربطی داره. عشق پانزده سانتی من که در هر صورت عشق خودش را می کند. بقیه به ...مم." ادامه مطلب رو در وبلاگ یک تولتک مسافر بخونید

May 20, 2007

گسستیم از هم اما چه تلخ

خواستم مهر لبهایم رو با تو بشکنم، خواستم که تو بانو باشی و من میزبان تو، که تو گلی باشی و من باغبان اما افسوس که از گل فقط خارهایش نصیب این باغبان نحیف شد. خواستم که مهر سکوت دل را بشکنم اما نخواستی که محرم باشی. سخن کوتاه و وقت کم. به پاس اشکهایی که ریختم در کنار تو و هرگز ندیدی. به پاس عشقی که بود و به پاس دوستی مان. چه افسوس که گسستیم از هم.

May 19, 2007

اینترنت پهن باند در خدمت صنعت پورن

شکی در این نیست که اینترنت با پهنای باند بالا که قابلیت انتقال تصاویر و صدا و حجم زیاد داده رو در کسری از ثانیه داره، به یکی از ابزارهای بشر امروزی در اومده و مطمئنا تا بیست سال دیگر، اینترنت جای پایش رو در تمام کارهای روزمره ما خواهد گذاشت. چه بخوایم و چه نخوایم. مثل هر پدیده ای دیگری هم از کنارش هزارتا چیز میزنه بیرون.

چند سالیست که اینترنت سرعت بالا، حال اساسی داده به برادران فعال در صنعت پورن. آخرین دستاورد این بر و بکس هم قابلیت دانلود فیلمهای پورن با کیفیت دی وی دی و HD بعد از پرداخت مقدار بسیار ناچیزی وجه ناقابله. اینکه میگم ناقابل جدا غلو نمی کنم. جالبه که سایتهای پورنو مثل قارچ از دل اینترنت میان بیرون و قیمت ها هر روز شکسته میشه و واقعا غیر قابل باوره ولی باز جا برای همه هست این نشون میده که این بشر و شاید بهتر باشه بگیم مردهای عشق پورنو و سکس دنیا عطش وصف ناپذیری برای این مقوله دارند.

در اینترنت 3 سایت بسیار بزرگ دوست یابی سکس هست که هر کدام حیطه فعالیت منحصر به فرد با میلیونها کاربر داره. بله درست خوندید. صحبت هزاران و صد هزار نیست بلکه صحبت میلیونها عضو زن و مرد هست که به دنبال خاموش کردن عطشهای جنسی خود هستند. در این سایتها کوچک ترین علاقه مندی های شما به سکس رو می تونید بدید و شخص مورد نظرتون رو پیدا کنید. یه سیستم برنده-برنده که هر کسی خواسته اش رو می نویسه و قضیه من راضی و تو راضی. اینجا هم میشه مجانی عضو شد اما اجازه محدودی از سیستم خواهید داشت و برای استفاده کامل از سیستم مجبور خواهید بود که دست در جیب کنید. این چنین سایتهای غولی با چندین میلیون کاربر هر روز از جدیدترین تکنولوژی روز آی تی برای اهدافشون استفاده می کنن.

تا یک دهه پیش صنعت پورن به دلیل تازگی وب و اصلا همه گیر نبودن ایننترنت، در خدمت شرکت های بزرگ و غولهای عکاسی و حرفه ای ها بود اما در دهه اخیر پای آماتورها هم به این قضیه باز شد و هر کسی که بخواد کاسبی از این طریق داشته باشه یا با ایجاد سایتهای خرید و فروش لوازم جنسی و سکسی و یا پخش کردن فیلمها و عکسهایی که خودش با دوربین دیجیتال گرفته، به کسب درآمد مشغول بوده. بنابراین دیگر این کسب و کار در خدمت حرفه ای ها نیست و هر کسی با کمی سرمایه می تونه واردش بشه!

اما این همه حاشیه رفتم تا برسم به این پاراگراف! همون طور که پیش بینی هم میشد (یعنی پیش بینی می کردم)، پورن و ایجاد درآمد از اون توسط هر کسی امروزه کاری شدنی و آسان است! اخیرا سایتی رو دیدم که خانومها در اون ثبت نام مجانی می کنن و این سایت بیش از ده ها هزار خانوم عضو داره که هر موقع دوست داشته باشن و عشقشون بکشه وب کم رو روشن می کنن و خودشون رو به معرض تماشا می گذارن. سایت هیچگونه ورودیه نداره و بدون عضو شدن هم میشه این خانومها رو دید زد. این خانومها در بخش مجانی بازارگرمی می کنن و خلاصه انقدر ناز و کرشمه میان ( قابلیت چت همزمان هم وجود داره ) که توی بیچاره فشار یه جاییت بزنه بالا و بگی بریم چت خصوصی کنیم و برای هر دقیقه چت خصوصی مثلا یک دلار باید بدی. طبیعتا سایت هم مثلا مبلغ 30 سنت به ازای هر دقیقه رو برای سود خودش بر میداره و بقیه می رسه به اون خانوم.

بعله به همین سادگی اینترنت، پورن رو تا تو اتاق خواب همه آورده. این دیگه دست شماست که آیا بخواید از این سیستم استفاده بکنید یا خیر. آیا بخواید به عنوان تفنن و شیطونی ازش استفاده کنید یا بشید یک نوع فاحشه آنلاین که هیچ خرجی هم نداره و نیاز نداره برید فاحشه خیابونی بشید فقط کافیه وب کم رو شروع کنید و خلاص.

نسل جدیدی داره بار میاد. این نسل از خیابونها به داخل اتاق کشیده خواهد شد. اگر دوست دختر می خواید خیلی راحت می تونید از توی سایتهای دوست یابی پیدا کنید، اگر دنبال سکس هستید و یا فانتزی خاصی رو دنبال می کنید به همین منوال. در بسیاری از جوامع غربی،فاحشگی جرم شناخته شده اما جالبه بدونید از طریق سایتهای آنلاین فاحشگی جاش رو به پیدا کردن سلیقه جنسی میده که در قبالش طرفین می تونن با هم چک و چونه بزنن و سر قیمت به توافق برسن. حالا اون گاوی که فکر می کنه دین و ایمون به یه تار مو بنده مواظب باشه ناموسش تو اتاق خواب خودش رو به باد نده. از ما گفتن. در ضمن این متن فقط برای آگاه رسانی بود. اسامی سایتها هم اعلام نمیشه. جوینده یابنده هست!

May 16, 2007

صبحانه ایرلندی

محتویات صبحانه ایرلندی ها جالبه. وقتی ژانویه همراه یار یک هفته ای رفتیم جزیره لانزاروته(از سری جزایر قناری اسپانیا) اونجا پر از بار ایرلندی بود که همه اش هم تبلیغ صبحانه ایرلندی کرده بود و این نشون میده اینا به صبحانه شون خیلی عادت کردن مثل خیلی از ما ایرانی ها که به نون و پنیر و چایی شیرین صبحانه عادت کردیم.

محتویات صبحانشون از این قراره: میوه جات تازه مثل موز و سیب و یا پرتقال، انواع آب میوه، کورن فلکس، شیر، نان تست، تخم مرغ آبپز شده، سوسیس سرخ شده، بیکون( نوع خاصی از گوشت هست که منم خیلی دوست دارم)، پودینگ سیب زمینی، گوجه سرخ شده، لوبیا، قهوه، مافین و صدالبته چای.

اینجا توی هاستلی که هستم صبحانه هم روی قیمت کرایه اتاق شامل میشه و جاتون خالی صبحها حسابی یه حالی به خودم می دم. الانم برم که تا به قول جنوبی ها نروفیدنش یه صبحانه ای بزنم تا ببینیم امروز چه باید بکنیم. اینجا هم هر روز متوالیا بارون میاد و آسمون اکثر مواقع خاکستری. حسابش رو بکن این بهار و تابستونشون این طوریه دیگه پاییز و زمستون چه شود. آدم دق می کنه اینجا.

May 13, 2007

جستجوی خانه در دوبلین

دیدم با استفاده از نقشه گوگل و این چیزا نمیشه دنبال خونه گشت مخصوصا اینکه اینجا سریع می زنن تو گوش خونه. دو سه تا سایت هستند که البته یکیش از بقیه خیی قدرتره و توش می تونی بر اساس نیازت دنبال مسکن از هر نوعش بگردی. باور کنید بعد کلی گشتن و یاد داشت کردن اونایی که به نظرم جالب اومده بودن. فقط در عرض بیست و چهار ساعت دوباره که خونه ها رو چک کرده بودم همه اش پریده بود! اصلا کف کردم. یعنی ول کنی از دستت رفته. البته بعدا که آدرس بعضیا رو نگاه کردم دیدم اصلا به درد نمی خورده و چون اون موقع بسیار کمتر از الان آگاهی داشتم از فضای شهر، انتخابم درست نبوده. آخرشم رفتم یه نقشه با اسامی کل خیابونا خریدم که چقدر به دردم خورده وگرنه با این حجم عظیم داده کلی وقت می برد. دیروز دو ساعت مثل گاو پشت سر هم راه رفتم. بابا دمم گرم. بزنم به تخته نقشه خونیم خیلی خوب شده چون قبلا هیچی از نقشه های سر در نمی آوردم ولی دیروز با اینکه از آدما سوال می کردم ولی تقریبا تو اکثر موارد راه رو درست رفته بودم. فقط مقیاس رو اشتباه کرده بودم که واسه همین مجبور شدم این همه راه برم.

اینجا هم خونه شرایط دقیقا عین تهرانه. بعضی ها فقط پول جا می گیرن و اتاق هیچی نداره. دیروز رفتم یه اتاق دیدم که البته مرکز شهر بود ولی آشغال. بو می داد اتاق و کلی هم گرون. تو دلم گفتم اینجا یه شبم بخوابم دق می کنم! یه خونه دیگه دیدم که باحال بود. صاحبش یه جوون ایرلندی جا افتاده و خونه کاملا قدیمی بود. البته توش خیلی تر و تمیز و نو. سقفش کوتاه بود که یه خورده زد تو ذوقم. تو خونه سقف کوتاه زندگی نکردم می ترسم نفسم بگیره!

از طرف خوشم اومد و خونه اش هم در یکی از بهترین جاهای دوبلین واقع شده و تا شرکت فقط 15 دقیقه اونم پیاده و به مرکز شهر هم نزدیک. جایی که کلی سفارت هست و بسیار ساکت. بهش گفتم تا دوشنبه خبر می دم ولی گویا طرف از صبح شنبه کلی آدم دیده بود و ممکنه تا دوشنبه خونه رو کرایه بده بره پی کارش. از دیروز همش ذهنم رو مشغول کرده که چه کنم.

امروز صبح هم که می خواستم بشینم بقیه خونه ها رو پیدا کنم تا عصری زنگ بزنم و برم ببینمشون که در اتاق کامپیوتر بسته بود و هیچ به هیچ. بیکار و علاف پا شدم رفتم دور و بر رو یه نگاهی کردم. پشت هاستل رو تا حالا نرفته بودم. از سبک خونه ها و ماشین ها کاملا میشه فهمید که اینجا یکی از بهترین و پولدارترین محله های دوبلینه. خونه ها وبلایی دوبلکس و بسیار شیک با ماشین های آنچنانی پارک شده دم در. داشتم از خونه ها لذت می بردم، یهو چشمتون روز بد نبینه یه سگه یه واق واقی کرد من رو از توی رویاهای خانه کشید بیرون. قلبم اومد تو دهنم. بی شرفت وق می زدا. اصلا حواسم نبود که اینا ممکنه سگ هم داشته باشن. خلاصه تا دور نشدم همچنان مشغول پارس بود سگ پدر!

قرارداد هاستل تا سه شنبه صبح بیشتر نیست و وقت کمی دارم که خونه رو پیدا کنم. حالا شاید فردا بپرسم که میشه تمدیدش کنم اگر که تا اون موقع خونه قالش کنده نشده بود. انقدر هم سرم تو نقشه بوده که کلی جاهای دوبلین رو حداقل از روی نقشه یاد گرفتم و می دونم کجاست. اینجا شهر بزرگیه. هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر بزرگ باشه. خیلی مهمه که خونه ات به محل کارت نزدیک باشه وگرنه معلوم نیست با این ترافیک مرکز شهر و این بارون لعنتی که هر روز اینجا داره می باره چه بلایی سرت بیاد. امیدوارم سری بعدی که می نویسم یه اتاقی گیرم اومده باشه. اینجا هزینه مسکن کمر شکنه. واقعا بالاست.

May 11, 2007

دوبلین در نگاه اول

امروز بالاخره یه بار دیگه رفتم مرکزشهر، دفتر اتوبوس ها و کلی چیز میز مجانی برداشتم هرچند که آخرش مجبور شدم یه نقشه کامل دوبلین هم بخرم چون برای گرفتن خونه نیازه که دقیقا بفهمم که خونه کجا واقع شده و بعدا هم صد در صد نیاز میشه. یه سری هم به دفتر آیسک بر و بکس ایرلند زدم و یه سری اطلاعات بهم دادن که واقعا ارزشمند بود.

آقا اینجا کشور بارونه. حال آدم بهم می خوره انقدر بارون میاد. هوا دو دقیقه آفتابیه و دو ساعت ابری و بارونی. البته به شهر یه تراوتی میده ولی فکرش رو بکن همه سال این طوری باشه چی میشه. این ابنای بشری خوراکشون آبجو خوری و شهر پر از پاب هست و بعلاوه اینکه بسیار زیاد سیگار می کشن. اکثرا در حال کشیدن سیگارن!

تو استکهلم به ندرت کسی رو ببینی که از وسط خیابون رد بشه اما اینجا از وسط خیابون هم رد می شن مخصوصا وقتی خیابون خلوت باشه. خیابونهاشون خط کشی عابر پیاده نداره مثل سوئد و یا ایران بلکه فقط با یه خط عمودی جدا شده. بنابراین در بار اول هی آدم چشم چشم می کنه که خطهای گورخری رو خیابون ببینه ولی نیست. در ضمن چراغ عابر پیاده دیر به دیر سبز میشه و اگر هم سبز شد زودی قرمز میشه. یعنی چراغاشون هم اعصاب معصاب ندارن. مثلا اگر یه آدم مسن باشید و بخواید از عرض خیابون با سرعت کمتر از معمول یه جوون رد بشید، نرسیده به وسط خیابون چراغ قرمزه. در ضمن چراغای عابر پیاده اش، چراغ زرد هم داره!!!

اینجا صد قدم، صد قدم ایستگاه اتوبوسه. یعنی ایستگاه اتوبوسشون بسیار به هم نزدیک هستند و نکته جالب دیگه اینه که اتوبوساشون ممکنه از یه منبع به مقصد از چندین مسیر برن که باید حواست باشه کدوم مسیر رو انتخاب می کنی. بسیاری از ایستگاه های اتوبوسشون جایی مسقف و یا نشونه بارز ایستگاه نداره(چون گفتم تعدادشون زیاده) و تنها عامل متمایز کننده اش یه میله عمودی هست که سرش علامت"سه قلعه" در یک پشت زمینه آبی رنگ. در ضمن بر خلاف اتوبوسهای استکهلم که هر ایستگاه اعلام می کنه که چه ایستگاهی هست(هم می شنوی و هم روی دستگاه اعلان می تونی بخونی) اینجا اصلا از این خبر مبرا نیست. بنابراین اگر ندونی کدوم گوری میری امکانش زیاده که خیلی راحت گم بشی.

اینجا چند تا سیستم حمل و نقل دارن که فعلا راجع به اتوبوسش می نویسم(ترم زمینی و قطار هم دارن بعلاوه اتوبوس ویژه فرودگاه و اتوبوسهای توریستی و اتوبوس شبانه!) اتوبوسش باید اول حساب کنی که از کجا می خوای به کجا بری بعدش باید یه محاسبه بکنی تا تازه بفهمی چقدر باید پرداخت کنی. همون طور هم که قبلا گفتم اگر زیادی پرداخت کنی و به راننده چیزی نگی، پولی پس نمی گیری فقط من دو چیز رو نفهمیدم:

وقتی آدم پولاش رو همین طوری کیلویی می ریزه توی اون جعبه و راننده بلیط صادر می کنه اومدیم یکی کمتر پرداخت اون وقت راننده از کجا بفهمه چقدر پرداخته؟ چون من دقت کردم ندیدم شمارنده ای چیزی باشه که به راننده بگه طرف چقدر پول ریخته. دوم اینکه اگر من اشتباه محاسبه کردم و یا اصلا از عمد به جای یک یورو و 90 سنت، مقدار 1 یورو و 40 سنت که برای مسیر کوتاه تری هست رو ریختم کی میاد کنترل کنه؟ کنترلر دارن؟ به هر حال شاید اینم باگشونه. ما که تا حالا حسابی پول اتوبوس رفته تو پاچمون.

مملکت گرون تا حلق! یه بیگ مک خوردم (منوی کامل) شده 6 یورو. دقیقا نصف این رو شما می دیدید و در دوبی خراب شده بیگ مک می خورید و در سوئد هم تقریبا 5 یورو هست. راستی امروز ته و توی این انیستیتو رو درآوردم. آخه دیدم خدایا چرا از هر 100 دانشجو، باور کنید 95 تاش دخترن! همه دختر و تک و توک پسر. امروز که پرس و جو کردم فهمیدم که اینجا معلم پرورش می دن و گویا ایرلند در جذب دانشجویان مرد که بخوان معلم بشن به شدت کمبود داره!

اینجا معماری بسیار منحصر به فردی داره و امروز که به یمن ترافیک زیاد و بارون و اشتباهی سوار اتوبوس شدن، از یه طرف دیگه شهر سر درآوردم تو راهم کلی خونه های باحال دیدم. عین سریال شرلوک هلمز و سری سریالای ایرلندی، انگلیسی که تو تلویزیون ایران زمان بچگی و نوجوونی ما نشون میداد. خیلی باحاله. راستی اینجا پر قدیس بوده قبلا. راه به راه کلیسا و به نام یه قدیسی هست. حتی خیابوناشون هم اسم قدیس زیاد داره. راستی یه چیز جالب راجع به خیابوناش، مثل تهران که مثلا خیابان بهار شمالی و جنوبی داشتیم اینجا خیلی خیابونها هم خیاباون بالا و خیابون پایین دارن. یعنی شمالی و جنوبی از هم تفکیک کردن. فعلا برم باز دنبال خونه بگردم. یه خورده پیدا کردنش مثل پازل شده.

May 09, 2007

دوبلین

دو روزیه دوبلین هستم. بعد پرواز بسیار افتضاحی که از استکهلم به دوبلین داشتم و دل و روده ام داخل هواپیما اومد تو دهنم، کل روز اول رو فقط خوابیدم تا خستگیم در بره. امروز هم رفتم که دفتر شرکت رو پیدا کنم. اینجا به طور کلی متفاوته با استکهلم.

تابلوی خیابونها اصلا مشخص نیست. سیستم راست ماشین سواری آدم رو جدا تو خیابونها گیج می کنه. آدم نمی دونه وقتی می خواد از خیابون رد بشه باید کدوم سمت رو نگاه کنه. گاهی حتی روی خیابون نوشتن. راست رو نگاه کن. بعدش که نصف خیابون رو رفتی می نویسه چپ رو نگاه کن ولی باز به این سادگی ها نیست و چهارچشمی حواست باید باشه یهو ماشین زیرت نکنه.

امروز مثل خر راه رفتم. آخرشم مجبور شدم تاکسی بگیرم تا برسم به مقصد ولی راه برگشت رو با اتوبوس اومدم. سیستم حمل و نقلشون خیلی پیچیدس. آدم رو گیج می کنه. تو ایستگاه اتوبوس هرچی زور زدم که بفهمم اینا که تو راهنماشون نوشته یعنی چی، به جایی نرسیدم. هرچند که راننده اتوبوس لعنتی من رو گمراه کرد و بهم گفت با خط شماره 3 نمیشه رفت به آدرسی که می خوام در صورتی که دقیقا میشد. جالبه بدونید باید برای اتوبوساشون تو ایستگاه دست تکون بدید تا بایسته وگرنه اگر مسافری نخواد پیاده بشه حتی اگر سر و مر و گنده مثل من قد بکشید و جلوی ایستگاه بایستید ولی دست تکون ندید راننده خیلی شیک پاش رو می گذاره رو گاز و از جلوت رد میشه. در ضمن اینجا حتما باید پول بلیطت رو کمال و تمام داشته باشی و اگر بیشتر پرداخت کنی، بقیه اش رو بر نمی گردونن.

دوبلین شهر زیباییه. من موقتا، محل سکونتم توی یکی از معروف ترین خیابوناشه که واقعا خیابون زیبا و رویایی هست به نام "گریفیث". اینجا همه چی گرونه و خونه دیگه واویلا. باید تو این چند روزه خونه پیدا کنم. اگر از خواننده ها کسی دوبلین زندگی می کنه حتما ایمیل بزنه. به شدت نیاز به یه هم صحبت دارم. اینجا به کل احساس غربت بهم دست داده الکی. شاید به خاطر اینه که اصلا آشنایی با سیستم ندارم و کلا سیستم متفاوته.

از خصوصیات ایرلندی ها میشه به طبع قلدریشون و اینکه حوصله توضیح ندارن عین خود ما ایرانی ها. یه سوال بپرسی سریع میخواد جوابت رو بده و بره. اعصاب معصاب ندارن. تو فروشگاه هم که بری بیچاره کسی که پشت صندوق کار می کنه همیشه هول که سریع کارت رو راه بندازه بر خلاف سوئد که همه چی آروم و دنیا رو آب ببره، تو رو خواب می بره! یه چیز جالبم اینکه وقتی می رم تو فروشگاه همش چشمم دنبال عنوان سوئدی جنس هاست یا وقتی میرم پای صندوق پرداخت وقتی باهام انگلیسی حرف می زنن جا می خورم، انتظار دارم سوئدی باهام حرف بزنن.

اتاقم اینجا قشنگه و در واقع قسمتی از یک انیستیتو دانشگاهی است که همشون هم ایرلندی هستند. فقط چند تا سیاه خارجی دیدم که اونا هم گویا مثل من در مهمان خانه هستند وگرنه دانشجوها همه ایرلندی. دخترهای ایرلندی قیافه های خاصی دارن و مثلا مو قرمزی توشون زیاده. اینجا اینترنت دسترسی دارم هرچند کنده و متاسفانه امکان وصل کردن لپتاپم نیست برای همین فقط می تونم ایمیلی چک کنم و لاغیر. الانم مطمئن نیستم بتونم این نوشته رو توی وبلاگم آپدیت کنم.

همه اش بارون می باره مثل الان. آسمون خاکستری خاکستری. امیدوارم که زودتر هم خونه پیدا کنم و هم کار رو شروع کنم. اصلا حوصله عقب افتادن کارها رو ندارم. بیشتر از چهارماهه که صبر کردم. سعی می کنم که تو این چند روزه اگر که جیب مبارک یاری کنه، کمی شهر گردی هم بکنم. ایرلند خیلی گرونه. آدم می زاد. صد رحمت به استکهلم. دلم برای استکهلم، همه دوستام و خونه ام تنگ شده.

May 04, 2007

کانادا و لگد مال کردن آرزوها

از وقتی که پایم به خارج از کشور باز شد، هربار پدرم از من درباره کانادا رفتن می پرسید و اینکه آیا اقدامی کرده ام یا خیر. من که تازه از ایران خارج شده بودم تمام قوا و تمرکزم برای پیدا کردن کار و گرفتن مدرک لیسانسم بود و هیچ اهمیتی به کانادا نمی دادم اما در خلال اون مدت و حتی این تقریبا دو سالی که در سوئد هستم از دوستانم و کسانی که پرونده باز کرده بودن برای مهاجرت و حتی مهاجرت کرده ها کلی سوال و سین جین کردم و سیستم کانادا حسابی دستم اومد. در یک کلام کانادا برای من هرگز کشور مقصدی نخواهد بود و اگر می خواید بدونید چرا این مطلب رو بخونید.

تنها مساله مثبتی که من می تونم نسبت به کانادا داشته باشم اینه که این کشور در یه مقطع زمانی درهای مملکتش رو به روی پناهنده ها و پناهجویان باز کرد و خیلی ها رو سر و سامون داد. یه نگاهی که اطرافمون بندازیم توی قوم و آشنا حتما تک و توکی رو خواهیم دید که به کانادا پناهنده شدن و زندگی خوبی رو شروع کردن اما به قولی دوران خوش اون موقع رو لولو برد. الان سالهاست که کانادا سیستم مزخرف امتیاز بندی عجیب و غریبش رو ابداع کرده.

برای من از همون ابتدا این سیاست امتیاز بندی و توجه بیش از حد به سابقه کاری و تحصیلات با سیستم زیر ساختاری کانادا جور در نمیومد. از یه طرف دولت کانادا مدعی میشد که به شدت در حال رشده و نیاز به مهاجر داره(هنوز هم این ادعا رو می کنه) و از یه طرف سیستم امتیاز بندیش راه رو برای اکثریت قریب به اتفاق متخصصین کارهای زیر ساختاری مثل راننده اتوبوس و کارگر و نجار و غیرو که نیازی به سطح علمی بالا ندارن رو هم بسته بود.

متاسفانه هنوز که هنوزه هم این سیستم هست. البته الان کمی تغییر کرده اما چنگی به دل نمی زنه. من هرگز در کشور کانادا نبوده ام اما بارها و بارها با بچه هایی که چه دانشجو و یا شاغل و یا به نحوی مهاجر به اون مملکت بودن صحبت کردم و همگی شاکین. بازار کار در کانادا افتضاحه( استثناهای تک و توک رو بگذارید کنار). کانادا خیل عظیمی از متخصصین و تحصیل کرده ها رو گرفته اما یا این بدبختا باید دوباره وارد دانشگاه بشن و مدرک مورد تایید کانادا بگیرن و یا به تور غیر آشکار مورد تبعیض کاری قرار می گیرن و بهانه رسمیش هم این که با فرهنگ کانادا آشنایی ندارن. گویا اصلا عجیب نخواهد بود که راننده تاکسی و شوینده توالت و مکدونالدی دارای مدرک دکترا بشه.

در هر صورت برای پشتیبانی از حرفام می تونید رجوع کنید به این مستند تقریبا بیست دقیقه ای که در دو قسمت در یوتوب قرار داده شده و فقط نگاه کنید ببینید وزیر مشنگ مهاجرت کانادا چطوری جواب گزارشگر رو میده. مجری ازش می پرسه که آقا جان شما امید بسیاری رو تباه کردی و با زندگی یه عالمه ملت داری بازی می کنی بعد ببین به چه فضاحتی جواب می ده و انگار طرف شوت و یا خودش رو به شوتی می زنه. اینم یه گواه دیگه که هیچ وقت کشور مقصد دلش برای شما نسوخته. حالم خراب شد اصلا این مستند رو دیدم. حالا هی بابام بگه پاشو برو کانادا. عمرا پرونده باز کنم و چهار سال تو صف باشم که تازه برم اونجا به بیکارا اضافه شوم. بشین تا برم!

مستند درباره کانادا - قسمت اول
مستند درباره کانادا - قسمت دوم