" /> یه وجب خاکِ اینترنت: June 2007 Archives

« May 2007 | Main | July 2007 »

June 28, 2007

بولینگ بازی

انقدر که هوای اینجا افتضاحه و متغیر و انقدر که تو اتوبوس ملت اخ و تف می کنن و محض رضای خدا یه دستمال جلو دهنشون نمی گیرن(آخر بی کلاسی)، یه سرمای سخت خوردم. عدل این هفته که کلی مسوولیت حساس دارم مریضی هم افتاد روش. تب دارم و شب اول لرز هم داشتم. بدی من اینه که وقتی مریض می شم نمی تونم تو خونه بخوابم. زیاد خوابم نمی بره و اذیت میشم برای همین به جز روز اول مریضی که نصف روز رو اجازه گرفتم که برم خونه استراحت، امروز پاشدم با این حالم رفتم با بقیه کارآموزها لیزر بازی و بولینگ بازی.

لیزر بازی دو دسته میشید(آبی و قرمز) و یه لباس می پوشید که قسمت جلو و عقبش در وسط لباس دایره ای هست که اگه به اون دایره شلیک کنید یعنی تیر خوردید و برای چند ثانیه نمی تونید از تفنگتون شلیک کنید. هر گروهی که بیشتر شلیک کنه و کمتر هم بخوره، بازی رو برده. گروه ما بازی رو برد. خیلی باحال بود. حساب کنید تب داشته باشید و دارید عین اسب عرق می کنید ولی بازم به ورجه وورجه ادامه بدید! کلی دختر کشتم تو بازی. هاها....

برای اولین بار هم بولینگ بازی کردم. خیلی باحال بود. کلی خوش گذشت. حیف که فقط حالم اصلا مساعد نبود. الانم حسابی تب دارم و از خستگی دارم می میرم. منتظر بودم خواب بیاد به چشمام تا برم تو تخت وگرنه همه اش مجبورم غلت بزنم. فردا، روز حساسیه. مسوول اصلی برگزاری ارتباط من هستم و امیدوارم همه چیز خب پیش بره.

June 26, 2007

اولین دستمزد

خب امروز اولین حقوقم رو گرفتم. تمام پولهام تا سنت آخرش خرج شده بود. توی این جا به جایی دمارم دراومد. البته شرکت هزینه رو توی این پرداخت داد ولی قبلش باید از جیب خودم می دادم که افتضاحی بود. یوروهای نازنین رو گذاشتم جلوی میز که فردا پول اجاره خونه رو بدم.

حسابی مشغولم. اصلا نمی فهمم چطوری ساعتهای کاری و کلا روز می گذره. خونه که می رسم واقعا دیگه نایی برام نمی مونه. دلم می خواست یکی بود من رو می شست. انرژی واسه حموم رفتن هم ندارم. ولی خب خیلی راضیم. کلی چیز یاد گرفتم و حسابی جا افتادم. برم بخوابم که لااقل فردا صبح زود برم دوش بگیرم.

June 24, 2007

مستندی با قدمت 50 سال

امروز نشستم و این مستند 15 دقیقه ای دانشنامه بریتانیکا راجع به ایران رو دیدم. بسیار جالب بود. مستند بر می گرده به سال 1954 و آمارهای بسیار جالبی ارائه میده. اینکه جمعیت ایران فقط 16 میلیون نفر بوده(ای کاش همون مقدار هم می موندیم!) و اینکه 90 درصد جمعیت اون زمان ایران روستا نشین بودن!

جالبه در مستند یک خانواده فقیر روستایی رو نشون میده که مثل بقیه مردم در سیستم فئودالیته و ارباب رعیتی زندگی می کنن. قوت اولیه شون فقط نان هست و گاهی سبزی و بسیار به ندرت گوشت! آب آشامیدنی شان همان آبی ست که ظرفاشون رو در اون می شورن و گوسفندان هم ازش شرب می کنن. در جایی از مستند اشاره می کنه(البته من از زبان خودم می نویسم و نه ترجمه) که پدر این خانواده فقیر به نام "مصطفی" مثل اجداد خودش در طول بیش از 25 قرن(!) فقط لباسش تغییر کرده وگرنه هیچ تغییری در سیستم خان و رعیت و حتی شخم زدن زمین هم صورت نگرفته. هنوز خبری از ماشین آلات و تراکتور برای کشاورزی نیست و طرف با گاوآهن بسیار کوچک داره زمین رو شخم می زنه.

در انتها هم آبادان عزیزم رو نشون میده که بر طبق مستند آن زمان، بزرگترین پالایشگاه نفتی جهان بوده. در آخر هم گزارشگر نوید میده که با یادگیری ایرانی ها از تکنولوژی جدید و غیرو بار دیگر نام اجدادشون و امپراطوری عظیمشون رو زنده خواهند کرد.

داشتم فکر می کردم که ما در پنجاه سال بعد چه کرده ایم؟ از نظر تکنولوژی جلوی جوانها گرفته میشه. امکانات لازم به جوانها برای تحقیقات و تحصیلات عالیه داده نمیشه، جلوی شاهراه آزاد اطلاعات گرفته میشه و تمام مشکلات اجتماعی و سیاسی که هر روزه باهاش در تماسیم. 30 سال تمام عقب گرد داشتیم. شاید اگر از لحاظ تکنولوژیکی خودمون رو به یمن گلوبالیزیشن و عناصر وابسته اش به زور آپدیت کردیم اما از نظر مفاهیم اجتماعی و حقوق شهروندی هنوز در پست ترین جایگاه ها در حال دست و پا زدن هستیم. اینها چیزهایی هستند که نمیشه یه شبه وارد یه مملکت کرد. لباسهامون عوض شده و مدل مو و چسان و فسانمون وگرنه از نظر عقلی و کوتوله بودن فکری همانی هستیم که بودیم. البته طبیعیه که منظورم اکثریت باشند. امید که پنجاه سال بعد به مستندهای امروزی به دید وحشت نگاه کنیم و ایرانی آباد داشته باشیم. قرن های قرنه که تو سری خور بودیم. شاید که این قرن بیست و یک طلسم شکسته شد و غرورمون رو و فرهنگ و جایگاه اصلی مون رو در دنیا با دست خودمون به چنگ بیاوریم. اینم آدرس ثابت اون مستند.

June 23, 2007

یک ماه گذشت

یک ماه از شروع کارم در کمپانی که آرزوی عضو شدن درش می کردم، گذشت. این مدت به شدت مشغول بودم. انقدر خستگی بود که آخر هفته ها رو از جام تکون نخورم و خونه استراحت کنم. از نظر محیط کار بسیار راضی هستم و دیگه از این بهتر نمیشه اما آب و هوای دوبلین به شدت آزار دهنده س.

مثلا تابستونه اما همین هفته بارش های سیل آسایی داشتیم. انگار که خدا شلنگ رو باز کرده رو سر آدم. چترم از دو جا شکست و باید یکی دیگه بخرم که یه چیز بسیار طبیعیه در اینجا. طوفان های عجیبی دارن همراه رش(باران شدید) که کلا مثل موش آب کشیده ات می کنه. یه بار خیلی شیک دوش گرفتم زیر بارون!

دارم سعی می کنم سیستم وبلاگ رو آبرومند کنم و آدرسش رو ببرم به صفحه اول سایت یا جایی که فیلتر نباشه تا بشه مخاطب بیشتری رو جذب کرد. فکر می کنم براتون خیلی جالب باشه که از محیط کار و روزمره شرکت بنویسم. هرچند اول قصد داشتم به وبلاگ انگلیسی راه بندازم اما ترجیح دادم که همچنان به زبان شیرین مادری بنویسم.

منتظرم حقوقم رو بدن تا یه نفسی بکشم. هرچی پول داشتم خرج کردم، به قول قدیمی ها یه پاپاسی هم تو جیبم نمونده. امیدوارم که از هفته بعد طلسم ورزش نکردن جدیم بعد سالها شکسته بشه و برم جیم و شروع کنم به تمرین.

June 16, 2007

خدمات دولتی با تکنولوژی نوین

کشورهای اروپایی به شدت به مالیات شهروندانشون وابسته هستند. دلیلش هم اینه که این کشورها منابع طبیعی محدودی دارن و مثل ایران نیست که قربونش برم از هر یه هکتار خاکش یه معدن بزنه بالا! به همین دلیل هرچقدر سیستم های دولتیشون عقب افتاده باشه اما ارگانهای مالیاتی و اداره هایی که جیب ملت رو خالی می کنن همیشه با پیشرفته ترین تکنولوژی روز مجهز شدن.

دیروز زنگ زدم اداره مالیات که ببینم برگه ام رو دریافت کردن یا نه. دیدم منشی کامپیوتری دارن و شروع کرد به حرف زدن و غیرو. اما اونچه که باعث تعجب من شد این بود که این منشی کامپیوتری در واقع یه نرم افزار تشخیص صدای بود چون اصولا این منشی ها به ازای هر سرویس یه شماره معرفی می کنن که شما شماره خدمات مورد نظر رو فشار می دید و به اون بخش میره اما این یکی دیگه آخرش بود. باید گزینه رو تکرار می کردی و بعدش صدا رو تشخیص می داد و ازت می پرسید که منظورت اینه و بعد تایید می رفت مرحله بعدی. حتی شماره ثبت شخصی ام رو هم که پرسید باید براش هجی می کردم و بعدش خودش یه بار هجی کرد و گفت اینه شماره ات؟ فکم افتاد خلاصه. تازه بعدشم که من رو وصل کرد به منشی خانومی که جواب سوالم رو بده، از قبل اون منشی همه اطلاعات من رو داشت و در عرض 5 ثانیه جوابم رو داد. عملا بایکوت شدم.

نمی دونم تو ایران از این سرویس ها هست و واقعا مثل آدم کار می کنه یا نه ولی هر موقع فکر می کنم که مردم ما برای یه شماره موبایل ساعتها در صف اداره پست و مخابرات می ایستادن و بعضا با هم دعوا و کتک کاری هم می شد و موبایل رو به قیمت یک میلیون تومان باید تهیه می کردن در صورتی که در کشور جنوبی ایران که امارات باشه فقط با چهل هزار تومان و ده دقیقه وقت یک سیم کارت تحویلت می دادن، اون وقت واقعا نا امید می شم.

ما ایرانی ها مردمان عجیبی هستیم و هر روز بر شگفتی من از این همه بی عرضگی و خم شدنمون زیر بار ظلم، افزوده میشه هرچند که هر فرهنگ یه ملت رو ریشه در تاریخش باید دید. قرنهای قرن عین گاو زیر یوغ دیکتاتورهای مختلف بودیم از هر نوع و سلفش. خونخوار و چشم درآر و زنباز و بی شعور و شکنجه کن و هر نوعیش رو که بخواید در ایران زمین یافت می کنی. مردم همیشه در کشور ما رعیت بودن و در حد گوسفند شمرده شدن. قرن بیست و یکمه. امیدوارم هممون بفهمیم که ما انسانیم و گوسفند نیستیم.

June 15, 2007

و گوگل روح بر تقویم دمید

خدا صد در دنیا و یک در آخرت به بر و بکس گوگل بده که این تقویم رو درست کردن. ابتدای سال میلادی یه تقویم کاغذی خریدم ولی خب می دونستم زیاد دووم نمیاره. راستش پول نداشتم موبایلم رو عوض کنم و یه دونه دستیار شخصی بخرم. حالا که به میمنت کار، قراره هفته بعد یه بلک بری رو خرت و پرتهای دیگری که تا حالا بهم دادن، تقدیم کنن دیگه اصلا بی خیال تقویم کاغذی. سه سوت همه چیز رو باهاش سینک می کنم و خلاص.

زندگی بدون تقویم گوگل به طور کل سخته مخصوصا توی محیط کار. خودش تداخل ها رو پیدا می کنه، خودش گوشزد می کنه، کلی چیزا رو میشه بهش وارد کرد و خلاصه واقعا نجاتت میده اگر که آدم سر شلوغی باشی و دغدغه مدیریت زمان هم داشته باشی. پس از تقویم گوگل غافل نشید که موجب یک عمر پشیمانیست! راستی قدیما که این تقویم نبوده، شرکتها چه خاکی تو سرشون می ریختن؟

June 13, 2007

عشق تکنولوژی

از کودکی عاشق علم و تکنولوژی بودم. یادم میاد که چندین بار کتاب بیوگرافی "توماس ادیسون" رو خونده بودم و در دوران کودکی برایم نقش یک راهنما رو داشت. قبل از شروع مدرسه پدرم برام یه سری کتابهای کوچک آبی رنگ خریده بود که حتی تا چند سال پیش هم داشتمشون و شاید هم هنوز در انبارمون باشه، این کتابها در قطع کوچک و چند صفحه ای بیشتر نبودن و هر کدوم راجع به یه چیز بود. خوب یادم میاد که سری های جدیدترش هم منتشر شده بود. مثلا یکی بود"اندازه ها"، یکی "کهکشانها" و غیرو.... همیشه محو عکسهای کتاب می شدم با این که حتی سواد خوندن هم اون موقع نداشتم تا اینکه مدرسه رفتم و شروع کردم خوندن.

یه سریالی بود که هر قسمت سرگذشت یکی از دانشمندان رو نشون می داد و من خیلی دوستش داشتم. همیشه دوست داشتم من هم یه دانشمند بشم. علاقه ام به مجلات در این زمینه هم بسیار بود. اون موقع یه مجله "دانشمند" بود که به دلیل کم بودن سن و سواد خیلی از مطالبش رو متوجه نمیشدم و یه اطلاعات هفتگی و یه مجله دیگه هم بود که تمام شماره هاش رو از اول تا آخر خریدم و یه تابستون شروع کردم به خوندن. عین چی می خوندم. کتابهای "به من بگو چرا" همه قسمتهاش رو داشتم و هی می خوندم و می خوندم.

برنامه های تلویزیون هم که مثل الان نبود که اینترنت و ماهواره باشه، فقط یه برنامه یک شنبه شب دیدنی ها بود و اخبار علمی که فقط سه چهار دقیقه پخش میشد و دیگر هیچ.بعدها شبکه چهار اومد و برنامه "گام بعدی" که شیفته اش بودم. تکنولوژی های روز دنیا رو نشون میداد و پیشرفت. از همون موقع بود که به خودم قول دادم من هم وارد این دنیا بشم و اسمی از خودم به یادگار بگذارم. آرزویی بسیار بزرگ بود اما همیشه در رویا می دیدمش.

از وقتی خودم رو شناختم و به خودم ایمان آوردم در این مسیر گام برداشتم، صبر کردم، خون جگر خوردم، تحمل کردم، اما هیچ وقت از حرکت نایستادم تا بتونم به آرزوم برسم و خودم رو بهش نزدیک تر کنم. هدف رسیدن نیست بلکه هدف این سفر زیباست. الان شاید دیگه نخوام دانشمند باشم، اما دوست دارم در سمتی باشم که امکاناتی رو برای کسانی بوجود بیارم که دانشمند بشن. شاید برای همینه که تدریس رو هم همیشه دوست داشته ام. برای نیل به هدفم چند راه بود که من راهی رو انتخاب کردم که الان در مسیرش قرار دارم. دیگه خستگی حالیم نمیشه. امروز سر کار حسابی از سیستمی که داشتم کار می کردم، کلافه شدم ولی باز فکر کردم که کجام و برای چی اینجام و عین کنه چسبیدم به یادگیری سیستم تا تمومش کردم.

زیباترین چیز اینه که انسان انرژیش رو در راه مثبت خرج کنه، نه تنها برای خودش راه رو هموار کنه بلکه این راه رو در اختیار بقیه هم قرار بده تا همه به سوی فضایی مثبت حرکت کنیم. به شدت معتقدم که از میون تکنولوژی ها، اینترنت دریای موقعیت و شانس ها برای حتی دور افتاده ترین آدمهاست. من اصولا خواسته ای نداشته ام که دیگران در اون سهیم نبوده باشن و همون طور که همیشه معتقد بودم این انرژی رو اگر به کار نگیرم و برای دیگران به نحو مثبت و احسنت استفاده نکنم اون وقت در مقابل خالقی جوابگو خواهم بود.

6 سال پیش به دوستی قرار گذاشتیم که 10 سال بعد همدیگه رو ببینیم و از حال هم جویا شیم. نمی دونم اون شاید اصلا یادش نباشه، اما 4 سال دیگر وقت دارم برای اونچه که در ذهنم هست. یه کارنامه 10 ساله. امیدوارم شرایطی که واقعا از کنترل من خارجه، خوب پیش بره وگرنه از تلاش باکی نیست. اینم برای خودم" امروز با رییسم بیرون غذا خوردیم و با هم خیلی بیشتر آشنا شدیم. از اشتیاق من شگفت زده شده بود."

June 11, 2007

وقتی عاشق کارت باشی

صبح ها ساعت هفت و نیم صبح از خونه می زنم بیرون و شبها ساعت 10 می رسم خونه. عاشق کارم هستم. هر روز صبح که می رم سر کار و لوگوی خوشکل شرکت رو می بینم انگار تمام دنیا رو بهم میدن. افتخار می کنم که اینجا کار می کنم. عاشق محیط کارم هستم. همه چی هست. همه چیز عالیه.

به شدت مشغولم. حتی آخر هفته ها هم وقت نکردم جایی رو برم ببینم و به قولی توریست بازی دربیارم. انقدر وقت کاری، زمان زود می گذره که اصلا نمی فهمم کی شب میشه. حالا آدمای بیشتری رو سر کار می شناسم. بیشتر شیطونی می کنم و سر به سر بقیه می گذارم و خلاصه خوبه. هرچند که هنوز یه چیزی قلقلکم می ده. همه جا این پاس ایرانی خرکشمونه دیگه. بگذریم.

باید هرچه زودتر یه خونه بیخ گوش محل کار پیدا کنم که دیگه روزی راحت 15 ساعت رو تلپ شم توش! آدم وقتی برای چیزی تلاش می کنه و بهش می رسه خیلی زیباست مخصوصا که قدر شناس هم باشی. همیشه قدر شناس بودم و برای تک تک چیزهایی که خواستم، یه عالمه زحمت کشیدم و سختی دیدم واسه همین شیرینش خیلی می چسبه. البته عمرا بگم کجا کار می کنم که دود از کله تون بلند میشه. هنوز یه گام بزرگ دیگر دارم که بردارم و اون وقت شاید گفتم که کجا کار می کنم. خودتون رو آماده کنید!

June 07, 2007

دوبلین؛ شهر کثیف و شلوغ

ایرلند کشوریه که در حدود 3 میلیون و نهصد هزار نفر جمعیت داره و بیش تر از یک میلیون نفر در پایتختش زندگی می کنن! همین جا یه توضیحی بدم برای سایر دوستانی که مثل خود من شاید هیچی از این تکه از دنیا ندونن. ایرلند در واقع دو تکه است که یکیش رو میگن جمهوری ایرلند که پایتختش همین دوبلینه(شهری که من در حال حاضر در اون ساکن هستم) و دیگری ایرلند شمالی که پایتختش "بلفاست" هست و تحت کشور انگلستانه. به واقع اگر من بخوام برم بلفاست باید مرز ایرلند به انگلیس رو رد کنم. اینکه حالا این صیغه ایرلند شمالی چیه و چرا اینا خودشون یه کشور نشدن یا اصلا به همین جمهوری ایرلند نپیوستن هم من فعلا نمی دونم و باید بیشتر پرس و جو کنم.

بافت شهر دوبلین بسیار قدیمی است. خانه های به سبک انگلیسی قدیمی از همونایی که در زمان کودکی تو سریالها می دیدیدم ، پر از کلیسا و کوچه و پس کوچه و خبابانهای بسیار باریک. متاسفانه بافت قدیمی شهر اصلا گنجایش این جمعیت رو نداره (بیشتر از یک میلیون جمعیت) و از بسیاری جهات دیگه که حالا میگم دوبلین رو به شهری نامناسب برای سکونت تبدیل می کنه.

دوبلین مترو نداره! و تنها چیزی که می تونه شما رو نجات بده در اکثر موارد اتوبوس دو طبقه هست. گاهی اوقات خط ویژه اتوبوسهای دو طبقه با ماشین های سواری یکی میشه و این باعث میشه که جدول زمان بندی اتوبوسها با تاخیر هم مواجه بشه. البته اینجا ایستگاه های قطار هم هست و ترام(قطار داخل شهری) ولی عملا دردی از شما دوا نمی کنه چون سرعتشون کمه و باز باید تاوانش رو با زمان سپری شده بدید.

دوبلین شهر کثیفیه. مخصوصا مناطق مرکزی شهر. صحنه های بسیار زشتی از ساختمانهای کثیف و گاها مخروبه میشه دید. گدا در خیابون پیدا میشه. مردم اینجا به شدت الکلی هستند. پابها و مشروب فروشی ها تقریبا از همون کله صبح بازن و انقدر آبجو و مشروب می خورن و آروغ می زنن که حالت به هم بخوره.
اینجا قیمت سیگار بسیار گرونه یعنی وحشتناکه(پاکتی 6 یورو) ولی این قیمت بالا باعث نشده که ایرلندی ها سیگار نکشن. من در هفته اول کاملا شوکه شدم وقتی متوجه شدم که ایرلندی ها دارای دندونهای زرد و داغون هستند به دلایل همین سیگار. آشغالای سیگار و قوطی های آبچو رو میشه دید در خیابان. از همه بدتر اینجا بسیار عربده کش هستند و وقتی مست می کنن، از دیوار راست می رن بالا.

دوبلین می تونه بهشت توریستها باشه چون ساختمونهای قدیمی زیادی داره و از بعضی جهات منحصر به فرده مثلا معماری چندین سده مختلف اروپا رو میشه درش دید و سبک خانه ها به طور کلی فرق می کنه اما برای زندگی فکر نمی کنم نظر کسی رو جلب کنه. جدای از شرایط اجتماعی حاکم، آب و هوا هم عامل بسیار موثریه. هوای همیشه ابری و بارونی متداوم، این شهر بندری رو خسته کننده می کنه و انقدر باد می زنه تو فرق سرت که از زندگی بیزار بشی. تازه فکر کنید الان در آستانه تابستون هستیم بعدا که پاییز بشه چه شود.

یه چیز جالب بگم که گویا فقط من نیستم که ازش شاکی هستند. ساختمانهای جدید شهری و سازه های نو، دارای مصالح بسیار آشغال هستند و یه چیزایی تو مایه های خونه های بساز و بنداز خودمونه. آرشیتکت و طراحی فضای داخل اتاقا و خونه ها افتضاحه و اصلا حساب چیزهای اساسی رو نکردن. مصالح آشغال و به درد نخور و این جدا جای تعجبه برای من که آیا این شهری در اروپای غربی است؟ جدای از استاندارد بالای کشورهای اسکاندیناوی و سوئد نازنین و استکهلم زیبا که هر روز دارم بیشتر دلبسته اش می شم، شهرهای دیگری رو هم دیدم که خب بسیار وضعشون از دوبلین بهتر بوده.

هدف از این پست این بود که بدونید، بشر فرقی نمی کنه کجا باشه، اگر زیر ساخت یک شهر درست نباشه و اگر فرهنگ حاکم مخرب و نادرست(مثل مشروب خوری بیش از حد اینا که ضررهای بسیاری به پیکره جامعه شون زده و می زنه)، و اگر مدیران مملکتی نگاهی درست نداشته باشن و کارا نباشن، در هر جایی می تونه هرج و مرج اتفاق بیفته و استرس و فشار کاری بوجود بیاد. با خود ایرلندی ها که این مدت صحبت کردم شاکی بودن از شرایط حاکم بر دوبلین و استرس و مشکلاتش. راستی گرانی اینجا بیداد می کنه.

June 03, 2007

تلویزیون

این مدت شبا تلویزیون دیدم، ببینم این همه ملت تلویزیون می بینن چی توش داره. یه سری برنامه ها واقعا جالب بودن مخصوصا برنامه هایی که تم آموزشی داره مثلا یه برنامه بود "سوپر ننی" یه خانومه به خانواده ها کمک می کنه که مشکلشون رو با بچه ها حل کنن. یا یه برنامه دیگه که مسابقس برای دخترا که تو هر مرحله یه نفر حذف میشه و موضوعش هم "مدل شدن" هست. دیشب خیلی باحال بود. ازشون خواستن که بدون سینه بند با یه پسر مدل تو تخت عکس بندازن، اکثرا خجالت می کشیدن یا ناراحت بودن و براشون اصلا آسون نبود. برنامه های این طوری رو دوست دارم که به بقیه کمک می کنن به آرزوهاشون برسن ولی بقیه برنامه آشغال.

تبلیغاتم اولش خوبه ولی بعدش که دیگه همه رو می بینی و تکراری میشه واقعا تهوع آور میشه. همون اینترنت از همه بهتره. این همه سال تلویزیون نداشتم یا اگر داشتم نگاه نکردم، هیچ اتفاقی هم نیافتاد به هر کسی هم که می گم یه نیشخندی می زنه و میگه همچین چیزی هم از دست ندادی!