" /> یه وجب خاکِ اینترنت: July 2007 Archives

« June 2007 | Main

July 24, 2007

بیا تا طرحی نو دراندازیم

این وبلاگ رو بیش از دو ساله که فیلتر کردن و یه حالی به خواننده های ما دادن. شش ساله که با من هستید و نوشته هام رو می خونید. چه اونایی که پخته بوده و چه اونایی که همین جوری از ذهن تراوش شده، چه اونایی که مخالف بودیم و چه اونایی که موافق. همیشه از اینکه خواننده من بودید سپاسگزاری کردم.

وبلاگ خوبه چرا که با نظرات بقیه هم آشنا میشی و آدم ذهنش بازتر میشه حتی چیزایی که قلقلکت بدن. وبلاگ بعد این همه مدت دیگه عین بچه آدم می مونه و باید ازش مراقبت کنه. ما هم که بیدی نیستیم از این بادا بلرزیم. نیاز به تغییر آدرس وبلاگ داشتم بلکه از این فیلترینگ دربیام و بهتر اینکه خبر بسیار خوبی رو به دوستام بدم که همگی رو خوشحال می کنه. از این به بعد خیلی باهم کار داریم.

از امروز دیگه وبلاگم تحت این آدرس آپدیت نمیشه بلکه مستقیما میره صفحه اول سایتم{لینک آدرس جدید وبلاگ} بعلاوه اینکه کسانی هم که از فید استفاده می کنن لطفا فید رو تغییر بدن به این آدرس {آدرس جدید فید}. برای سورپریز شدن هم برید به آدرس جدید و ببینید چه خبر خوبی براتون دارم. همونی که همتون ازم شاکی هستید چرا صداش رو درنیاوردم و مخفی کاری کردم.

تهدید: ایها الناس. این فید قبلی وبلاگ رو عوض کنید به فید جدید توی فیدبرنر و گرنه چماق و این حرفا!
آدرس جدید فید

July 22, 2007

باحال بودن

حتما این اصطلاح "کول بودن" یا به قول خودمون" باحال بودن" رو شنیدید. از اون اصطلاحات حال به هم زنیه که انقدر شنیدم که واقعا حالم رو خراب می کنه. از این که بگذریم آدمهایی که باحال نیستن ولی در حد مرگ تلاش می کنن تا خودشون رو باحال نشون بدن یا اینکه حتی به طرز بسیار بدی تظاهر می کنن که باحال هستن رو هیچ وقت نفهمیدم. گاهی اوقات بلند پروازی ها و رویاهای آدمی هم میاد و توی این قضیه دخیل میشه و یه معجونی میشه خفن. بعدا که این افراد رو کمی بیشتر می شناسم و آشنا می شم متوجه می شم که کجای کارشون می لنگه.

سایتهایی مثل ارکات که میشه دوستان رو جمع و جور کرد توشون و پروفایلاشون رو خوند اطلاعات خیلی خوبی به آدم میدن. مثلا کسانی که تحصیلاتشون تموم نشده اما به پیشوازش میرن یعنی هنوز یک سال مونده تا فوق لیسانس بگیره بعد نوشته دارم. آدمهایی که دو تا کلمه در یک زبان بلد هستند(در حد سلام و خداحافظ) و بعد لیست می کنن که چند تا زبون رو می تونن حرف بزنن! آدمهایی که حتی یک بار هم دست به یک ساز موسیقی نزدن و تو پروفایلشون می نویسن که اون ساز رو می زنن.

شاید این قضیه برگرده به اینکه ما دوست داریم چیزی باشیم که فکر می کنیم ولی انقدر ضعیفیم و یا انقدر تنبل که دنبال اون خواسته نمی ریم. شاید به خاطر سریالهای مزخرف هر روزه تلویزیون باشه که می خواد القا کنه حتما باید آدم باحالی باشی تا توی یه جمع شناخته بشی!خنده دار ترش زمانی میشه که این توانایی رو اصلا نداشته باشی و بخوای به زور به دستش بیاری(بعضی چیزا هدیه خداوندیه و به قولی تو خونت باید باشه). مثل کسی که اصلا نمی تونه خوب جوک تعریف کنه و هی به زور بخواد القا کنه که خدای جوک تعریف کردن و خندوندن دیگرانه.

نمی دونم این کار خوبیه یا بد ولی من اصولا به این جور آدمها باج نمی دم و اگر در مهمانی و پارتی و خلاصه هر مراسمی باشه و بخوان روز و یا شبم رو خراب کنن یا ازشون دوری می کنم و یا اینکه به طور خیلی محترمانه چهار تا جمله می گم که طرف مجبور بشه خودش بره واسه این که ضایع نشه. سعی کنیم خودمون باشیم و اگر هم با خودمون مشکل داریم سعی کنیم این مشکل رو با کوشش و تلاش حل کنیم. درست کردن پروفایل خفن در حالی که خودت خالی از هر گونه صفات نوشته شده باشی واقعا جای تاسف داره. زندگی در باحال بودن خلاصه نمیشه دوست من. زندگی در انسان بودن خلاصه می شه.

July 20, 2007

سالن خنده

دیشب فرصتی شد بعد مدتها با بر و بکس بریم بیرون. برامون از طرف شرکت یه "کمدی سرپایی(عجب ترجمه ای شد)" تدارک دیده بودن. من تا حالا از نزدیک چنین چیزی ندیده بودم. خیلی باحال بود. از خنده منفجر شدم. فکر می کنم 5 نفر متفاوت اومدن روی سن که متاسفانه فهمیدن لهجه یکیشون واقعا عذاب بود. اصلا نمی فهمیدم چی میگه ولی بقیه اوکی بودن و کاملا متوجه می شدم. حالا جدای تیکه هایی که داخل فرهنگ ایرلندی هست و طبیعتا لمس کردن عمق طنزش می تونه برای یه خارجی سخت باشه. یه یارو انگلیسیه هم آخر سر اومد اصلا این بشر صورتش کاریکاتور بود. یه دماغ داشت خفنگ و کلی خندوندمون. به رییس جمهور مبارک مملکت گل و بلبل هم گیر داد و خدا خدا می کردم نپرسه که توی سالن کسی اهل ایران هست یا نه وگرنه گاوم زاییده بود. لامصبا هرچی بهشون بگی فی البداهه یه چیزی می سازن تحویلت می دن. کمی هم شنگول شدم ولی خب چه فایده.

بی ربط: اینو برای یه سری خواننده ها میگم که جان خودم یه عصای درسته قورت دادن بس که خشک و بی روحن و کامنتهای واقعا نا به جا میدن. من ذاتا آدم خوش خنده ای هستم. همیشه خندونم. بسیار هم خوش مشرب هستم. واسه همینه که اطرافیانم همیشه دوستم دارن. تو زندگیم هم تا دلتون بخواد مثل خیلی های دیگه بالا و پایین داشتم. اما سخت کوشی کردم تا به جایی که خواستم رسیدم. نوشتن این چیزا ربطی به از خود راضی بودن و دماغ سربالا و این حرفا نداره. اگر بودم بی تعارف می گفتم. ما اینج به کسی بدهکار نیستیم. بنابراین تو رو خدا انقدر گنده دماغ نباشید. راجع به بدی های شرایط محیطی و زندگی دوبلین نوشتم یه سری شاکی که فلان و بهمان. آقا و یا خانوم سینه چاک ایرلند، بنده می تونم آدرس بدم تشریف بیارید ببنید کدوم یک از این ملیتهایی که اینجا کار می کنن از شرایط دوبلین راضین. عمرا من یک نفر رو هم ندیدم راضی باشه. حالا شما بیا چرت و پرت بنویس بدون اینکه اصلا بفهمی چی به چیه. مگر انتقاد از شرایط زندگی یک جا حق هر کسی نیست؟ تو رو خدا فکر کنید وقتی کامنت بدید وگرنه اصلا کامنت ندید بهتره. برید نون و ماستتون رو بخورید بگذارید ما با دوستامون حال کنیم.

July 19, 2007

خونه بیخ گوش دفتر کار

اگر خواستید کسی رو نفرین کنید بهش بگید انشالله تو دوبلین دنبال خونه بگردی بس که شرایط اینجا مزخرفه برای پیدا کردن خونه. همه عالم و آدم هم ازش می نالن و خود بر و بکس ایرلندی ساکن دوبلین هم کاملا واقفن! باری به هر جهت خونه قبلی اینجانب یک ساعت از محل کار دور بود و می بایست هر روز سوار اتوبوس می شدم و هلک و پلک پاشو بیا سر کار و چون روزی 12 تا 13 ساعت کار می کنم و دیگه واقعا جون برگشت با اتوبوس رو نداشتم.

بالاخره دل رو زدم به دریا و شانس هم یار بود و یه خونه گیر آوردم بیخ گوش دفتر کار. از درب اتاق خواب تا درب اتاق کار سر جمع شما بزن دو دقیقه.هاها.... البته کمی گرونه ولی خب عالیه. من هم اینجا واسه خودم صفا می کنم. هنوز هم که نگفتم کجا کار می کنم چون یه جورایی مثل بمب می ترکه. می گذارمش سر فرصت تا دلتون حسابی آب بشه. در ضمن در فکر اینم که وبلاگ رو با سیستم بلاگر تطبیق بدم که متاسفانه یه مشکل جزئی هنوز باعث جلوگیری از این کار شده. بلکه از فیلترینگ دربیاییم.

July 14, 2007

مستی و راستی

آدمهای مست و از خود بیخود رو هیچگاه دوست نداشتم. مستی برای من عربده کشی و عر عر زدن و کارهای عجیب و غریب کردن نیست. مستی برای من پاک بازی و راستی ست. وقتی که کرخت میشی و این کرختی رو توی تک تک سلولات حس می کنی. وقتی که به سلامتی همه اطرافیانت می نوشی و از ته دل قهقهه می زنی بدون اینکه زخمهای روحت و شبهای حسرتت رو کسی ببینه. شوخی با کسائی که دوستشون داری و پایکوبی اگر که موزیک مورد علاقه ای باشه و باهاش بتونی یه خاطره بسازی.

دلم واسه یه مستی حسابی تنگ شده بلکه درد این زخمهای لعنتی کمی فراموش بشه. چه حیف که اسیر مرزها و مرداب ها هستم. دلم می خواد برم نوک یه کوه داد بزنم به اون خدا بگم که چرا باز من رو پاییز کرد. چرا مرحم زخمام رو بهم نمیده.

به سلامتی اونی که مرداب تنهایی دلم رو دریای شادی کنه.


July 08, 2007

بابک خرمدين سردار جاويد ايران

با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی عربها که از ژرفای بیایانهای عربستان به ایران آمده بودند نظامی را بر پا کردند که ایران را به ما قبل دوران مادها برد . ولی خوشبختانه با پیروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگ مردی به نام ابومسلم خراسانی نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به یکباره فرو ریخت و دوباره ایرانیان اصیل به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش برای از بین بردن نظام شبه فئودالی و برده گی اعراب را آغاز کردند . پیشگامان این شورش بزرگ برای رسیدن به ایرانیت از جمله میتوان به استادسیس - یوسف برم - سپیدجامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سیستانی و بابک خرمدین نام برد . خرمدین در آن زمان به کسانی گفته میشد که دارای دین بهی میبودند که آنرا زرتشتی مینامیدند . در انجمن بابک گریستن معنی نداشت و آنان از آیین زرتشتی و مزذکی پیروی میکردند و گریستن را جزو مکروهات دین میدانستند و شاد زیستن را مستحبات . اما شاد زیستن برای آنان به این معنا بود که تنها زمانی انسان میتواند شاد باشد که در جامعه محرومیت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آیین زرتشتی پیروی میکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمینهای کشاورزی را برای مردم رایگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقی از کشاورزان ضایع کنند و سپس ازدواج یک مرد با دو زن در یک زمان را منع کردند و مساوات بین زنان و مردان را برقرار کردند . بابک سردار ایران در آغاز قرن دوم و به عبارتی در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد .


"ابن حزم" مینویسد ایرانیان از نظر وسعت ممالک و فزونی نیرو بر همه ملتها برتری داشتند. مرکز فعالیت بابک در آذربایجان بود . به گزارش "بلاذری" در حاکمیت ابن فیس اعراب گروه گروه به اذربایجان خیزش میکردند و اموال و زمینهای آنان را تصرف کردند . طبق تاریخی بخارا از اعراب چنین میگوید : مردی وی را دو دختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بیرون کشید . مرد گفت : از بین این شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنایی نکرد . پدر بجست و کاردی بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبیله رسید و تمام مردانی که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبیه کشتند . ابومسلم شرق ایران را از اعراب پاکسازی کرده بود و آذربایجان همچنان در قدرت اعراب بود . بنابراین بابک برخواست و به پشتوانه مردم دست به نهضتی زد که در تاریخ همیشه جاوید ماند . نخستین درگیری سپاه مامون با بابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتیجه این جنگ پیروزی بابک شد . سال دیگر مجددا لشگری از اعراب برای مبارزه با بابک عازم آذربایجان شد و در نتیجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلی در هم کوبیده شد . بعد از آن در سالهای 206 تا 212 هر سال سپاه عباسی عازم جنگ با بابک شدند که هرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهای برجسته مامون به قتل رسیدند . در سال 212 ق محمد ابن حمید طوسی با سمت والی آذرایجان اعزام شد و سپاه بزرگی در اختیارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حمید نزدیک به دو سال با بابک درگیر جنگ بود که در نهایت در ربیع الاول 214 ق / خرداد 208 ش محمد ابن حمید در کنار روستای بهشت آباد کشته شد و سپاه او به کلی منهدم گشت . بعد از این پیروزی های چشمگیر بابک به گفته تاریخ طبری مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پیوستند . در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جایش نشست . او بلافاصله لشگری به غرب ایران گسیل کرد که به گفته تاریخ طبری در اواخر این سال شست هزار نفر از روستائیان همدان را قتل عام کردند . ولی در نهایت بابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعالیت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بیم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آینده پایتخت دولت عباسی شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست یک شاهزاده ایرانی فراری که به وی پناه آورده بود به نام افشین داد که از خاندان ساسانی بود . افشین که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصمیم به جنگ با وی کرد ولی از آنجا که میدانست در این جنگ باید تعدادی زیادی از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسلیم وی گردند . به گفته تاریخ طبری میگوید تعدادی زیادی از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسلیم افشین شدند . و افشین در یورشی به سپاه بابک تعداد زیادی ازآنها را کشت ( در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت .

به مناسبت مناطق کوهستانی و سرما افشین به برزند برگشت . بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوری سپاه دیگری شد و آماده مقابله با افشین گشت و بعد از چنیدن نبرد با افشین هردو تصمیم به صلح کردند و در زمانی که برای گفتگو به مکانی نزدیک شده بودند تیپهای سپاه افشین وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ویران ساختند عده کثیری کشته شدند ( به طوری که بعد از گذشت سه روز اثری از شهر به جا نماد ) گروهی بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا بر افراشتند .در نتیجه خبر به بابک رسید و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند . ولی دیر شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسیر شده بودند . افشین پسر بابک را مجبور به نوشتن نامه ای کرد تا بنویسد که بابک ( پدرش ) اگر تسلیم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسید و او که به همراه زن و مادر و یک برادرش به قصد ارمنستان سفر میکرد با خواندن نامه بر افروخته شد و گفت اگر آن جوان پسر من بود باید جوانمردانه میمرد نه اینکه خودش را تسلیم دشمن کند و به پیام آوران نامه گفت به او بگویند حیف از نان من که بر تو است اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زن و برادرش دستگیر شدند و بابک به تنهایی مجبور به فرار به ارمنستان کرد . افشین که برای دستگیری بابک جایزه های زیادی گذاشته بود مردم را به به فروختن بابک تحریک کرد . و در نهایت یکی از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشیر زرین او را دید متوجه شد او شخص معمولی نیست و احتمالا بابک خرمدین است و در نتیجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگی دعوتش را پذیرفت .

و بعد سراغ کشیش شهر رفت و او را خبر داد و در نتیجه کشیش بعد از چند روز پذیرایی از بابک و جلب اعتماد وی محل او را به افشین اطلاع داد و در نتیجه بابک دستگیر شد . سپس او را دست بسته به قرارگاه افشین بردند و در بین راه مردمجمع شده بودند و از دستگیری رهبر محبوبشان زنان شیون میکردند و بر سر میزدند . سپس خلیفه جایزه بزرگی به افشین داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسی زنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتی برای دیگران شود و سپس مراسم اعدام او با هیاهو و شلوغی زیادی آماده اجرا گشت . "ابن الجوزی" مینویسد معتصم در کنار بابک نشست و گفت تو که اینهمه استقامت و مبارزه کردی حالا مشخص خواهد شد که چقدر تحمل داری . بابک نیز گفت : خواهیم دید . چون یک دست بابک را با شمشیر زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگین کرد . خلیفه پرسد چرا چنین کردی ؟ بابک گفت : وقتی دستهایم را قطع کردی خون بدنم خارج میشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهی گفت که چهره من از ترس مرگ زرد شد و من مایل نیستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ببیند. سپس پاهای بابک قطع شد و شکمش را دریدند و در نهایت سر از بدنش جدا کردند و لاشه بابک را بر روی چوبه داری بلند در سامرا قرار دادند و سرش را خلیفه برای عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود که محل دارش تا چند قرن به نام "خشبه بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگانی داشت . برادر بابک نیز مانند وی طبق گفته طبری تکه تکه شد و او هم مانند برادر فریاد و شیونی از دنیا رفت . هم اکنون مراسم یادبود این سردار در شهر کلیبر در آذربایجان بر فراز کوهی که قلعه او هم آنجا قرار دارد همه ساله گرامی داشته میشود . بدین گونه بابک خرمدین بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار برای کشورش که در تمام جنگها با اعراب پیروز بیرون می آمد با توطئه یک ایرانی فراری و مردم ناسپاس گرفتار شد و زندگی اش به پایان رسید .
منبع: وبلاگ شکوه ایرانیان